تبلیغات
املاک آرمان البرزکرج محمدشهردشت بهشت باغ و باغچه - حکایت و داستان

املاک آرمان البرزکرج محمدشهردشت بهشت باغ و باغچه

خرید ، فروش ، رهن و اجاره ملک در محمدشهر کرج باغ ، باغچه ، ویلا ، املاک صنعتی سالن و سوله ، واحد های تجاری و اداری مسکونی

جمعه 2 مهر 1395

حکایت و داستان

نویسنده: . نادی   




حکایت و داستان


زنی نزد سلطان آمد و از شوهر خود شکایت کرد و گفت: شوهر من عقل پا برجایی ندارد , مال خود را تلف می کند و به من هیچ اعتنایی نمی کند .

سلطان گفت : به من چه .

زن گفت : علاوه بر این از اعلاحضرت بد گفته و ازدولت و حکومت بد گویی می کند.

سلطان گفت : به تو چه


الباقی در ادامه مطلب





روباه و کبک

 

روباهی یک کبک گرفت و می خواست آن را بخورد . کبک گفت : 

خدایا شکرت ! خدایا تو مرا به این جهان آوردی و از همه بلایا در امان داشتی . ای روباه , تو هم پیش از اینکه مرا بخوری خدا را شکر کن .

روباه دلش نرم شد و رو به آسمان کرد و گفت :

خدایا تو را شکر می گویم که  . . . 

اما همین که روباه دهان باز کرد کبک پر زد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد . روباه گفت :

عجب احمقی هستم من ! باید اول می خوردم بعد خدا را شکر می کردم.



- - - - - - - - - - - - - - - - - - 

هرکس به کارخود

 

گرگی به گله گوسفندی رسید . یکی از بره ها دهانش را آب انداخت. بره را به دندان گرفت و فرار کرد. وقتی خواست شکارش را بخورد, بره به او گفت :

خداوند مقدر کرده که من غذای تو باشم ولی قبل از اینکه مرا بخوری , اجازه بده من از صدای دلنشینت لذت ببرم. پدر و مادرم همیشه می گفتند که گرگها صدایشان نظیر ندارد !

گرگ که از این تعریف خوشش آمده بود , چمباتمه زد , دهانش را باز کرد و شروع به زوزه کشیدن کرد. صدای او چوپانها را بیدار کرد . جملگی بر سرش ریختند وتا می خورد کتکش زدند.

اما گرگ به هر زحمتی که بود از مهلکه گریخت و رفت بالای یک تپه. در حالی که زخمهایش را میلیسید خود را ملامت می کرد و می گفت :


حقم همین بود ! من همیشه قصاب بوده ام. پدرم هم قصاب بوده . چطور شد که یکدفعه آوازه خوان شدم؟



- - - - - - - - - - - - - - - - -



دروغگو

 

روزی روزگاری در سرزمین ارمنستان پادشاهی  حکومت می کرد که روحیه ی عجیبی داشت و گاهی هوسهایی به سرش می زد که مثال زدنی بود! یک روز به همه سرزمین های تحت حکومت خود قاصدانی فرستاد تا این خبر را اعلام کنند :

 

هرکس بتواند ثابت کند که دروغگو ترین مردم است , اعلیحضرت یک سیب طلا به او جایزه خواهد داد.

 

مردم از همه شهر ها و روستاها در کنار قصر ازدحام کرده بودند. در میان آنها همه جور آدمی یافت می شد : شاهزاده ,تاجر, کشاورز , کشیش ,فقیر ,غنی, لاغر ,چاق, بلند, کوتاه. بله , مملکت دروغگو کم نداشت! و هرکدامشان داستانشان را برای شاه تعریف می کردند وانتظار داشتند سیب طلا نسیب آنها شود. اما حاکمی مثل او دروغهای بسیار شنیده بود , و هیچکدام از دروغهایی که به او می گفتند به نظر او بزرگ نی آمد.

شاه کم کم داشت از این سرگرمی خسته می شد و می خواست مسابقه را بدون برنده اعلام کند , که مردی فقیر در مقابلش ظاهر شد . مرد لباسی مندرس بر تن داشت و یک کوزه بزرگ با خود حمل می کرد.

پادشاه پرسید :

چه کاری می توانم برایت بکنم ؟

مرد با حالتی گیج و حیرت زده گفت :

ابوی محترم ! حتما یادتان هست که یک خمره طلا به من بدهکارید ؟ آمده ام طلاهایم را پس بگیرم .

شاه گفت :

من حتی یک سکه هم به تو بدهکار نیستم . تا حالا آدمی به دروغگویی تو ندیده ام!

مرد گفت : 

حالا که خودتان گفتید تا حالا دروغگویی مثل من ندیده اید , پس سیب طلا به من می رسد.

شاه که فهمید رودست خورده است حرفش را پس گرفت :

نه نه دروغگو نیستی !

مرد گفت : 

پس خمره طلایم را پس بدهید .


شاه که هیچ راه گریزی نداشت , تسلیم شد و سیب طلا را به او داد.



- - - - - - - - - - - - - - 



هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا نمی شود



روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت وجهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را بازکرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیاربلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی وعذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، 
خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند.


هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امرکلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصاربه ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.



- - - - - - - - - - - - -



بازاریابی

 

روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکت های متفاوتی تعلق داشتند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند .

اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود ، آرزو داشت که او را به این ماموریت نمی فرستادند ، فروشنده دوم عاشق این ماموریت بود و به نظرش رسید  که فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهند .

وقتی این دو فروشنده وارد این کشور آفریقایی شدند درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای شرکت خود فرستادند .

 فروشنده اول که دوست نداشت به این ماموریت برود در تلگرافش نوشت : سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد ، هیچ کس کفش نمی پوشد .


اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت : سفر عالی بود ، فرصت مناسب ، بازاری نامحدود است اینجا هیچکس کفش نمی پوشد.



- - - - - - - - - - - - - - 



سعدی



بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل

 بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش 

در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان

 انبارم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این 

قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی 

خاطر اسکندری دارم کههوایی خوشست باز گفتی نه که 

دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیش

 است اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه

 بنشینم. گفتم آن کدام سفر است ؟ گفت گوگرد 

پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم 

دارد و از آنجا کاسه چینیبه روم آرم و دیبابی رومی به 

هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد

 یمانی به پارس وزان پس ترک تجارت کنم و بدکانی

 بنشینم. انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیش

 طاقت گفتنش نماند ، گفت ای سعدی تو هم سخنی 

بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای ، گفتم :

 

آن شنیدستی که در اقصای غور 

 

بار سالاری بیفتاد از ستور 

 

گفت چشم تنگ دنیا دوست را 

 


یا قناعت پر کند یا خاک گور

نظرات() 
velvetzipse.wordpress.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 09:09 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice within this post! It's the little changes that produce the biggest changes.
Many thanks for sharing!
What do eccentric heel drops do?
شنبه 14 مرداد 1396 06:00 ق.ظ
Hello, i feel that i noticed you visited my weblog thus i came to
go back the desire?.I am trying to in finding things to enhance my site!I suppose its adequate to make use of some
of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :